حجِ آگاهانه (9):

درخواست حذف این مطلب
شصت و دو) قرآن همه جا را هولناک می نامد و خطرناک،اما در اینجا،ضعیف می خواندش،زیرا اینجا سخن از قتال است و با مجاهدان سخن می گوید.توفیق ،نه به خاطر آن است که قوی است و نه به علت آنکه مردم ضعیف؛بلکه اینها همه زادهء جهل است.فقط باید مردم آگاه شوند.آنچه ان به قوم خویش بخشیدند،سلاح و قدرت نبود،پیام و حکمت و خودآگاهی و نور بود. شصت و سه)خنّاس:هر عاملی که تو را از راه به در می برد و تو را به خود می گیرد،در خود غیب می کند. وسوسه:عاملی که تو را مبتلا می کند به شری یا پوچی ای که نه سودی در بر دارد و نه ارزشی... شصت و چهار) و امروز در نظام سرمایه داری و ماشین،در سلطهء استعمار پنهان و استعمار نو،در توطئهء مسخ کنندهء استعمار فرهنگی،در بیماری استعمار زدگی،تکنیک پیشرفته و مغزشوئی،آن سه طاغوت فاجعه آمیزتر از از همه وقت،دست اندر کار مسخ انسانند. شصت و پنج) خطر بزرگ،برای انسان امروز،انفجار بمب اتمی نیست،استحالهء ماهیت انسان است،انسان زدائی نوع بشر.او دیگر انسان نیست.آزاد است و تنها برای برده شدن تلاش می کند.کنار خانهء ،در صفی طولانی انتظار می کشد تا نوبت غارت شدنش بشود... شصت و شش) استبداد ،تبعیض اجتماعی،بهره کشی وحشیانهء قدیم در غرب،رانده شده است،اما همگی خشن تر از همیشه،به صورت نظام سرمایه داری باز گشته است و در نقاب لیبرالیسم و دموکراسی خود را مخفی کرده است. شصت و هفت) در طول این چهارده قرن،هیچ زمانی نبوده است که بتواند همچون زمان ما،این سورهء شگفت [سورهء ناس] راتفسیر کند.زیرا در طول پانصد قرن سرنوشت آدمی در زمین،هیچگاه همچون قرن ما،خناس،آدمی را قربانی وسوسه های پیدا و پنهان،خودآگاه و ناخودآگاه خویش نکرده است،هیچ گاه شرّ وسواس این چنین،صدورالناس را به تباهی نکشانده است.آری،هرگز،این آ ین آیه های اعجازانگیز و بلیغ وحی،در زمین،این چنین صریح و شدید،تأویل نشده است! شصت و هشت) وجدان مجروح و آگاه روشنفکر راستین امروز،از این فاجعه است که بر خود می لرزد و به فریاد آمده است؛تنها اوست که معنی وسواس را می شناسد و دامنه و عمق فاجعهء وسواس زدگی انسان را حس می کند.او در کنار کشتن حقِ انسان،می نگرد که حقیقتِ انسان کشته می شود. شصت و نه) شگفتا!در سورهء فلق،از سه شرّ سخن می گوید،اما بر یک صفت خدا تکیه می کند:فلق!اما در سورهء ناس،از یک شر سخن می گوید و بر سه صفت خدا تکیه می کند:ربّ،ملک،اله!آن سه شر،فاجعه های بیرونی قدرتهای ضد انسان،که حق او را می کشند،و این یک شر،فاجعهء درونی که حقیقت او را می کشد.وسواس فاجعهء مردم کش است و زهری که این مار سه سر صد چهره بر جان آدمی می ریزد،و مگر نه،ابلیس در هیأت ماری،آدم را فریفت و از بهشت خدا راند؟ هفتاد) تیغ را بر حلقوم اسماعیلِ خویش بنه،تا توان آن را بی که تیغ را از دست جلاد بگیری! هفتاد و یک) اگر ت نباشد،اگر ی نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است. ... پایان ...

حجِ آگاهانه (8):

درخواست حذف این مطلب
پنجاه و شش) توحید و شرک،دو نظریهء فلسفی صرف نیست،بلکه واقعیتی زنده و زاینده در عمق فطرت انسان،متن زندگی و در قلب درگیری و تضاد و حرکت تاریخ و جنگ طبقاتی مردم است.شرک مذهب است،مذهب حاکم بر تاریخ. مردم!بندگی مردم با تنها عامل مردم،مرگ و ذلت مردم،با سرمایهء حیات و عزت مردم!چگونه؟با مسخ مذهب به وسیلهء مذهب!نفاق بزرگ تاریخ:ابلیس در ردای تقدس الله!توحید در خدمت شرک!مذهب در دست خداوندان زمین،آیات اهریمن!خنّاس! پنجاه و هفت) تثلیث،سه شریک یک شرکت! اولی سر خلق را به بند آورده است و دومی جیبش را خالی کرده و سومی،شریک هردو،در سیمای در گوشش خوانده است که:هر اعتراضی،اعتراض بر مشیّت الهی است،به داده و نداده اش شاکر باش!امر به معروف و نهی از منکر؟آری؛اما اولا شرطش این است که علم و تقوی داشته باشی و ثانیا یقین به تأثیر و حصول نتیجه اش داشته باشی و ثالثا اگر احتمال ضرری باشد،تکلیف ساقط است!!! پنجاه و هشت) اما عمل حسین(ع) را می بینیم که خود در وصیتی که به برادرش محمد حنفیه نوشت،رسما اعلام کرد که برای امر به معروف و نهی از منکر قیام می کند، و دیدیم که ضرر و حتی خطر داشت و ظاهرا نتیجه و اثر نداشت!(می بینید مذهب علیه مذهب، علیه و تشیع علیه تشیع را ؟!) پنجاه و نه) بردگی را می کوبی،خواجه،خان می شود و برده را دهقان می کند،فئودالیسم را به انقلاب کبیر می شکنی،خان،سرمایه دار می شود و دهقان را کارگر می کند! شصت) خاندان محمد(ص) کشته و زندانی،قربانی غصب و ظلم و قتل عام و اسارت و خاندان ابوسفیان و عباس،وارث محمد(ص)!علی در برابر،برای ادامهء سنت (ص)پایداری می کند و ان راستین دویست و پنجاه سال با خلافت می جنگند و شهید می شوند و پیروان حق پرست شان،پرچم ولایت را در حکومت ظلم به دوش می کشند و راه سرخ تشیع را در حاکمیت سنت جاهلی و خلافت اشرافی پیش می گیرند و برای نابودی رژیم جور و نظام ظلم، ت و عد را شعار مذهب خویش می گیرند.و پس از هزار سال جهاد و شهادت در راه ت و عد ،ناگهان خلیفه شیعه می شود و سلطنت صفوی وارث ولایت علوی می گردد و دارالخلافه،عالی قاپو.در اروپا رنسانس بر کلیسا پیروز می شود و علم جانشین دین می گردد و مدارس قدیمه(اسکولا)در برابر های جدید،متروک می شوند و دانشمندان، ون را به گوشه های معابد می رانند؛بلعم باعورا از کلیسا به می آید! شصت و یک) تقوی از ریشهء وقی به معنی حفظ است؛نه پرهیز .معنی مثبت دارد و منفی ترجمه کرده اند تا منفی بفهمند و منفی عمل کنند.تقوای ستیز است و نه فقط تقوای پرهیز! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (7):

درخواست حذف این مطلب
چهل و نه) اما ابراهیم(ع) و محمد(ص)به ما آموخته است که الله از چنین مقدس خودپرست بیزار است،اگر یک روز، ی از کار خلق غافل ماند و روز را به سر آرد و به سرنوشت جامعه اش نین د و در راه اصلاح آن نکوشد،نه تنها گن ار است،که حتی مسلمان هم نیست![من اصبح و لم یهتمّ بأمور المسلمین،فلیس بمسلم] پنجاه) تصوف،بی آنکه بر عرفات و مشعر بگذرد،از منی آغاز می کند و در منی می ماند؛و فلسفه تا مشعر می آید و به منی نمی رسد؛و تمدن،بی مشعر و منی در عرفات ن است و از عرفات آغاز می کند و بر مشعر می گذرد،گذری مسئول و مهاجم،و آنگاه،به منی می رسد،مرحلهء ایده آل و عشق!و در منی!سرزمین عشق،عجبا که در آن،هم خدا و هم ابلیس! پنجاه و یک) بندگانی که رس انسان را از آدم تا آ ا مان بر دوش دارند،و دامنهء جنگ برای را تا اعماق فطرت خویش گسترش داده اند! و صحنهء جهاد را از بدر تا منی کشانده اند،بندگانی که معنی را تا چنین اوجی می فهمند!آزاد شدن نه تنها از فرعون،که از اسماعیل نیز!نه تنها از دشمن،که از خویش هم! پنجاه و دو) پیروزی،تو را به آسودگی نکشاند.زمام منی را که به دست گرفتی،سلاح را از دست مگذار،که ابلیس را اگر از در برانی،از پنجره باز می گردد،در بیرون بکوبی،در درون سر بر می دارد،در جنگ ناتوان کنی،در صلح توان می یابد،در منی نابودش کنی،در من نابودت می کند... پنجاه و سه) وسواس هزار نقاب دارد،در جامهء سیاه کفر ش کنی،ردای سبز دین بر تن می کند،در چهرهء شرک رسوایش کنی،نقاب توحید بر چهره می زند،بتخانه را بر سرش ویران کنی،در محراب،خانه می کند.در بدر خونش را بریزی،در کربلا انتقام می گیرد،در خندق مدینه شمشیر بخورد،در مسجد کوفه پاسخ می گوید،در احد،بت هبل را از دستش بگیری،در صفّین،قرآنِ الله را بر سر دست می گیرد...ابلیس،دشمن هفت رنگ است و هفتاد دام!دیروز،زندگی اسماعیل را بهانهء فریب تو کرده بود؛امروز،ذبح اسماعیل را می تواند مایهء غرور تو کند! پنجاه و چهار) مبادا سرنوشت همهء نهضتها،سرانجام شوم همهء انقلابها تکرار شود،که سرنوشت نیز در تاریخ پیش نیاید و پس از فتح مکه،تسلیم شدن ابوسفیان را آوردن وی نپنداری!و پس از پیروزی رس در بیست و سه سال جهاد و سقوط شرک در جبههء خارج و ش تن اشرافیت در چهرهء بت و غلبه بر جاهلیت در وجود قریش،باید سه پایگاه زر و زور و تزویر،که در بدر و احد و فتح[مکه] به زانو در آمد،طی یک دوران دویست و اند سالهء ت،با استمرار جهاد،با ادامهء رمی جمرات پس از سقوط پایگاه عقبه،ریشه کن شود تا شرک،جامهء توحید نپوشد،خناس که در آن سوی خندق ش ت خورده است،به این سوی خندق نخزد و جاهلیت،وارث نشود،که اگر در سقیفه،جشن،جشن پیروزی گرفتی،جلاد در نقاب خلافت رسول الله(ص)،هرچه را در عرفات و مشعر و منی به دست آورده ای،در کربلا به خون می کشد و بر آب فرات می دهد! پنجاه و پنج) فکر میکنم اعلام خطر به شخص پیغمبر که به خدا پناه بر،و نشان دادن شر هائی که در کمین اوست،و بخصوص قرار دادن دو سورهء فلق و ناس،که در سالهای اول بعثت نازل شده،در آ ِ قرآن،اشاره ای است به آنچه پس از او،در امّتش پدید آمد و اشرافیت و شرک و سنت های جاهلی،در سیمای ،دوباره احیاء شد! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (6):

درخواست حذف این مطلب
چهل و یک) آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا پیام را بشنوی،تا حقیقت را اعتراف کنی،آنچه تو را به فرار می خواند،آنچه تو را به توجیه و تأویل های مصلحت جویانه می کشاند،و عشق به او،کور و کرت می کند؛ابراهیمی ای و ضعف اسماعیلی ات،تو را بازیچهء ابلیس می سازد.در قلهء بلند شرفی و سراپا فضیلت،در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش،از بلند فرود می آیی،برای از دست ندادنش،همهء دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی؛او اسماعیل توست،اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد،یا یک شیء،یا یک ح ،یک وضع،و حتی،یک نقطهء ضعف! چهل و دو) ابراهیم،باز هم یک انسان می ماند.و نه انسان ذهنی ساخت فیلسوف ها و شاعر ها و عارف ها،انسانی عینی،واقعی.با همهء عواطف طبیعی بشری،انسانی ساخت خدا! چهل و سه) امر ارشادی،امری است که اگر شارع هم نمی گفت،باز به حکم عقل لازم بود و به عبارت دیگر،امر ارشادی امری است که شارع به وسیلهء آن،انسان را به حکم عقل متوجه می سازد. چهل و چهار) وقتی حقیقت در کنار زندگی قرار میگیرد،خیلی ها حق طلبند؛بی درد سر؛اما وقتی حق در برابر زندگی قرار می گیرد و حق پرستی اسباب زحمت می شود،آ ین فریب انسانی که هم آگاه است و هم مسئول،توجیه است.یافتن راهی که بتواند نگه دارد و بماند،اما وجدانش را هم به گونه ای تخدیر کند... چهل و پنج) این مناسک،رسالهء عملیه نیست؛رسالهء فکریه است...در آ ین سفر،با خود شیدم که چرا آنچه را کارگردان حج،خود معین نکرده است،من معین کنم؟اگر می بایست تعیین می شد،تعیین کرده بود،آیا اینکه این سه را تعیین نکرده است،خود یک نوع تعیین نیست؟یعنی در هر بتی،دو تای دیگر نیز نهفته است و در هر رمی،رمی آن دو بت دیگر را نیز نیت کن! چهل و شش) آنچه باید ذبح می کردی،اسماعیل نبود،بند اسماعیل بود،دست آویز ابلیس،اسماعیل،خود محبوب خداست،عطیهء خداست،او را خدا خود به تو بخشید و اکنون خدا بود که فدیه اش را خود پرداخت! چهل و هفت) بیش از یک میلیون مسلمان سراسر جهان،نباید حج را به پایان برند و بی آنکه به هم بین ند و با هم بر روی زمین پراکنده شوند و در لاک زندگی فردی و قومی خویش خزند. چهل و هشت) زاهد نیز خودپرستی است چون مادّی.مادی تکنیک را وسیله می کند و زاهد،مذهب را،مادی علم را ابزار لذت خویش می کند و زاهد،خدا را و هر دو یک نوع بهشت را می طلبند:او در این دنیا و این در دنیای دیگر! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (5):

درخواست حذف این مطلب
سی و دو) بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه بدان می نگری! سی و سه) ...سپس جاری شوید از همان جا که خلق جاری است.(بقره199)این قید به خاطر آن است که در جاهلیت بزرگان و اشراف در مسیری اختصاصی،کنار از بستر رودی که تودهء مردم در آن به سوی مشعر جاری بودند،حرکت می د. سی و چهار) در عرفات،شناخت،جمع بود و در مشعر،شعور،مفرد!یعنی که واقعیت ها گوناگون است و بسیار،اما حقیقت،یکی است و راه یکی!راه مردم،که به سوی خدا می رود! سی و پنج) قید هائی مانند خدمت یا خیانت و ...در شعور مطرح است،نیروئی که علم را به استخدام در می آورد،جهت می بخشد،فجور می آفریند یا تقوی،صلح یا جنگ،عد یا ظلم... سی و شش) عرفات،مرحلهء آگاهی است،شناخت یک رابطهء عینی است.رابطهء ذهن با واقعیت خارج(جهان،برون ذات)چشم می خواهد و روشنائی؛اما شعور،مرحلهء خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مسئلهء ذهنی،درون ذات. سی و هفت) شگفتا!شعوری زادهء شناخت و زایندهء عشق،همسایهء دیوار به دیوار علم و ایمان:میانهء عرفات و منی!پس از عرفات و پیش از منی. سی و هشت) دستورها دقیق،اجتناب نا پذیر و دو دو تا چهار تا است،حوصلهء تحمل توجیه و تأویل های صوفیانه و فیلسوفانه و زاهدانه را ندارد،کار دعا و توسل و شفاعت و ناله و استغاثه و نذر و نیاز و رشوهء مذهبی و کلاه شرعی و خدعهء فقهی و گشادبازی های ولایتی و خیال پردازی های فیلسوفانه و لاابالیگری های صوفیانه نیست،اطاعت محض است و عمل و اثر.مو به مو باید اجرا کنی.اطاعت،اینجا،بی چون و چرا است،هیچ راه گریزی نیست،هیچ چیزی جای آن را نمی گیرد،تقصیر تو را،در اینجا،هیچ بر تو نمی بخشد،نمی تواند ببخشد...فراموش نکنی،در این کوهستان ها هیچ کاره ای نیست.ابراهیم (ع)و محمد(ص) اگر یک گلوله بر خطا زدند،یکی کمتر زدند،مسئولند،حج نکرده اند.اگر اشتباه کنی،باید جریمه بدهی،راه دیگری وجود ندارد،بافندگان کلاه شرعی،سرشان در اینجا بی کلاه است. سی و نه) و تو؟زندانی چهار جبر،چهار زندان بزرگ!طبیعت و تاریخ و جامعه و خودت!رهائی از سه زندان اول،با علم،میسر است.اما علم از گشودن این چهارمین زندان،عاجز است،که آن سه زندان در بیرون از تو بود و این چهارمین،در درون تو است،در خود عالم بودن تو است! چهل) سرنوشت تو،متنی است که اگر ندانی،دست های نویسندگان می نویسند،اگر بدانی،خود می توانی نوشت. ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (4):

درخواست حذف این مطلب
بیست و چهار) ابراهیم وار زندگی کن،و در عصر خویش،معمار کعبهء ایمان باش،قوم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرام خواب و ذلت جور و ظلمت جهل،به حرکت آر،جهت بخش،به حج خوان،به طواف آر.بیست و پنج) طواف،انسان است،خودباختهء حقیقت؛و سعی،بشر است،خودساختهء واقعیت؛طواف،انسان متعال؛و سعی،انسان مقتدر. بیست و شش) و حج،جمع ضدین!حل تضادی که بشریت را در طول تاریخ گرفتار کرده است:ماتریالیسم یا ایده آلیسم؟عقل یا اشراق؟دنیا یا آ ت؟برخورداری یا زهد؟مائده های زمینی یا مائده های آسمانی؟مادیت یا معنویت؟اراده یا مشیّت؟و بالا ه،تکیه بر خدا یا بر خویش؟و خدای ابراهیم(ع) به تو می آموزد که:هردو!آموزشی نه با فلسفه،با عرفان،با علم،با کلمات،که با نمونه:یک انسان. بیست و هفت) آهنگ کعبه ،حج نیست،قبلهء حج،کعبه نیست،در آغاز،چنین می پنداشتی،این خطاست،اکنون بیاموز که حج،به کعبه رفتن نیست،از کعبه رفتن است.....اکنون،تو،ای که در بلند ترین قلهء بندگی،به رسیده ای و در کمال بی خودی،به خود،شایستگی آن را یافته ای که بگویندت:از کعبه بگذر!تا کعبه،کعبه قبله بود تا جهت را گم نکنی،تا قبله های دیگر نفریبندت،در کعبه،قبله جای دیگر است،آهنگ آن جا کن،آهنگ سفری بزرگ،بزرگتر از سفر کعبه:حج اکبر! بیست و هشت) همه جا سخن از حرکت است،حرکت ذاتی(گشتن) و حرکت انتقالی (بازگشتن)!و همه جا سخن از الیه است؛ نه فیه ! [انا لله و انا الیه راجعون] و این است که در منی رهایت می کند و این است که در بازگشت از عرفات،به کعبه نمی رسی!تا پشت دیوار مکه می آیی،که قرب هست و نیل نیست!پس حج،از کعبه تا عرفات رفتن است و از عرفات،به سوی کعبه تا منی بازگشتن! بیست و نه) عرفات،سخن از شناخت است:علم؛مشعر،سخن از شعور است:فهم؛و منی،سخن از عشق است:ایمان!؛از کعبه ناگهان در عرفات: (انّا لله)؛و از عرفات،به سوی کعبه،منزل به منزل،در بازگشت: (انّا الیه راجعون)!پس عرفات،آغاز است،آغاز آفرینش ما در این جهان! سی) عصیان یعنی که اراده ای در برابر ارادهء خداوند!یعنی که ،در برابر جبر طبیعت،یعنی که انتخاب،پس مسئولیت،خودآگاهی و در نتیجه تبدیل باغِ سیری و سیر و بیدردی به زمینِ نیازمندی،عطش و رنج:هبوط! سی و یک) همه می پندارند که اول باید شعور باشد،تا بتواند به شناخت برسد،بشناسد!اما آفرینندهء شناخت و شعور،برع ،می گوید:از برخورد،برخورد دو جنس متضاد،تصادم دو شه،پیوند و پیدایش نخستین تصادم و تفاهم،پایان زندگی فردی و آغاز نخستین اجتماع،خانواده،پیدایش عشق خودآگاه و به هر حال،یکی شدن دو انسان،شناخت پدید آمد و با آن،انسان در زمین،و سپس،سیر تکاملی شناخت،به شعور پیوست و علم،قدرت فهم را افزود و آگاهی،خودآگاهی زاد!عینیت،مایه و پایهء ذهنیت است و در رابطهء ذهن با عالم خارج و در اتصال با واقعیت،عقل رشد می کند و ادراک نیرو می گیرد و قدرتهای معنوی آدمی می شکفد. ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (3):

درخواست حذف این مطلب
هجده) رهبانیتِ تو در صومعه نیست،در جامعه است.در صحنه است،که در ایثار،در اخلاص،در نفی خویش،در تحمل اسارت ها،محرومیت ها،شکنجه ها و درد ها و استقبال خطر ها و در صحنهء درگیری ها و به خاطر خلق است که به خدا می رسی،که:هر مذهبی رهبانیتی دارد و رهبانیت مذهب من،جهاد است.[ اکرم (ص)] نوزده) تنها این جاست که می توانی کلی را به چشم ببینی.در بیرون کعبه،فرد واقعیت دارد،جزئی،عینی است،کلی،یک مفهوم ذهنی است،انسان یک معنی،یک ایده،یک مفهوم عقلی و ذهنی و منطقی است،در عالم خارج فقط انسانها هستند،که هر که هست حسن است یا حسین،زن است یا مرد،شرقی است یا غربی،و این جا،واقعیت ها همه محو شده اند،مفهوم کلی،حقیقت عقلی،یا ذهنی،واقعیت عینی خارجی یافته است.اکنون بر گِرد کعبه،فقط انسان است که طواف می کند،مردم و دگر هیچ! بیست) در اینجا به تو می آموزند که تنها در نفی خویش،به اثبات می رسی،در خود را ذره ذره،اندک اندک،به دیگران ایثار ،به امت فدا است که ذره ذره،اندک اندک،به خود می رسی،خود را کشف می کنی،به آن خود راستین ات پی می بری،چنانکه در خود را ناگهانی،انقل ،به مرگ سپردن،در مرگ سرخ فنا شدن است که به شهادت می رسی،شهید می شوی و شهادت یعنی حضور،یعنی حیات و شهید یعنی همیشه حیّ و حاضر و ناظر بر وجود زندهء جاوید! بیست و یک) سبیل الله یعنی سبیل الناس.هردو یکی است.از فردیت به سوی الله،سبیلی نیست.اگر می گوئی که پس عبادت های فرادی چرا؟برای آنکه خود را بسازی،بپروری،تا به آستانهء ایثار برسی،تا شایستگی از خود گذشتن برای جمع بی ،تا انسان شوی،که فرد،فانی است،انسان باقی است،انسان خلیفهء خدا در طبیعت است،و تا خدا خداست،خلیفه اش هم هست،آیه اش هست،و تو در خود را این جاوید میراندن،زنده می شوی،جاودان می مانی.که قطرهء جدا از دریا،شبنم است،تنها در شب است،عمرش یک شب است، ن است،با نخستین لبخند نور،محو می شود.به رود پیوند تا جاودان شوی،تا جریان ی ،تا به دریا رسی. بیست و دو) و سنت این بود که چون دستت،به بیعت،در دست ی قرار می گرفت،از بیعت های پیشین آزاد می شد.و اکنون در لحظهء بزرگ انتخاب!انتخاب راه،هدف و سرنوشت خویش،در آغاز حرکت،در آستانهء ترک خویش و غرق در دیگران،پیوستن به مردم،هماهنگ شدن با جمع،باید با خدا بیعت کنی.خدا دست راست خویش را پیش تو آورده است،دست راستت را پیش آر،در بیعت او قرار گیر،با او هم پیمان شو،همهء پیمانها و پیوندهای پیشینت را بگسل،باطل کن،دستت را از بیعت با زور،زر،تزویر،از پیمان با خداوندان زمین،رؤسای قبایل،اشراف قریش،صاحبان بیوت!همه رها کن،آزاد شو!به جمع بپیوند؛اما نه به سیاست،که به عشق! بیست و سه) شگفتا!اسماعیل و ابراهیم،دست اندر کار بنیاد کعبه.اسماعیل و ابراهیم!این از آتش گذشته و او از قربانگاه!و اینک هر دو مأمور خداوند،مسئول خلق،معمار کهن ترین معبد توحید در زمین،نخستین خانهء مردم و در تاریخ،خانهء آزاد، ،کعبهء عشق،پرستش،حرم!رمزی از سرا ء ستر و و ملکوت! ادامه دارد...

حجِّ آگاهانه (2):

درخواست حذف این مطلب
نُه) مناسک حج،نه فقط رسالهء فقهی در آداب و اعمال حج است و نه فقط رسالهء فکری در فلسفهء این آداب و تفسیر و تحلیل این اعمال،بلکه این آداب و اعمال در حج،نام ویژه اش مناسک است و این نامی است که ،خود بدان داده است و نشان می دهد که تعبیر من از حج – که می گویم مجموعه ای است از حرکات،حرکات دارای نظم وابسته به زمان و در جمع – با این تسمیه سازگار است. ده) اگر یک هزارم تعصب و تکیه وسواسی که در فرم انجام حج اِعمال می شود،در فهم معنی و محتوای آن به عمل می آمد،حج می توانست هرسال،دورهء درسی باشد که صدها هزار ء آزاد و مشتاق را با روح حج و رس ،آشنا کند. یازده) حج یک حکم متشابه است.همچون آیهء متشابه!و غنی ترین و اساسی ترین معانی،در همین ظروف متشابهات پنهان است که در هر عصری و با هر کشفی،بطنی ازبطون بیشمار آن گشوده می شود و در دل این متشابهات است که آنچه را باید شه های غوّاص قرن های آینده صید کنند،از چشم های کم سو و شه های لغزان امروز و دیروز،پنهان کرده اند. دوازده) در چشم من،احکام نیز همچون آیات،به محکم و متشابه تقسیم می شوند.جهاد یک حکم محکم است و حج،یک حکم متشابه! سیزده) در یک کلمه،حج شبیه آفرینش است و در همان حال،شبیه تاریخ و در همان حال،شبیه توحید و در همان حال،شبیه مکتب و در همان حال،شبیه امت(به معنای جامعهء نمونهء اعتقادی)و بالا ه،حج نمایشی رمزی است از آفرینش انسان و نیز از مکتب ... چهارده) حج یعنی هجرت از خانهء خویش به خانهء خدا.ای فرزند آدم و خلیفهء خدا!تاریخ،زندگی،نظام ضد انسانی اجتماع،تو را مسخ کرده است.روح خدا را بجوی و بازگرد.از خانهء خویش به سوی خدا حج کن! پانزده) همهء اینها که سالهاست انسان بودن خود را از یاد برده بودند و جن زدهء زور شده بودند و یا زور یا میز یا نام یا خاک یا خون...و موجودی شان را وجودشان می دیدند و درجه هایشان و لقب هایشان را خودشان می یافتند،اکنون همه خودشان شده اند،خودِ انسانی شان،همه یک نفر،انسان و دیگر هیچ،همه یک صفت:حاج!قصد کننده.و همین! شانزده) در میقات،یعنی اینکه:اینک من،ای خدا،نه دیگر بندهء نمرود،بندهء طاغوت،که در هیأت ابراهیم(ع)،نه دیگر در جامهء گرگ زور،روباه فریب،موش سکه پرست و نه میش ذلت و تسلیم،که در هیأت انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم. هفده) کعبه،آن سنگ نشانی است که ره گم نشود،این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو،جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه،کعبه آ راه نیست،آغاز راه است! ادامه دارد...

حجِّ آگاهانه (1):

درخواست حذف این مطلب

یک) سخن از انحطاط و دگرگونی طبیعی یک مذهب نیست؛بلکه آنچه در روی داده است،وارونگی است و آنچنان دقیق که نمی تواند تصادفی باشد،یا زادهء عوامل ناخودآگاه طبیعی،بلکه بسیار آگاهانه و پخته و کامل...وجالب این است که در اینجا نیز تشیع،اختصاصا چنین سرنوشتی را دارد و پیداست که دو سرشت مشابه،دو سرنوشت مشابه را نیز داشته باشد و به تعبیر درست تر،همچنانکه تشیع،مترقی ترین تجلی رس است،در این وارونه سازی،طبیعی است که به صورت منحط ترین جلوه های فعلی آن گردد. اگر ت نباشد،اگر ی نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است. دو) مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی که آگاهی، ،حرکت و عزّت پیروان خویش را تضمین می کند و بیش از همه،قدرت و مسئولیت اجتماعی ایجاد می کند عبارتند از:توحید و جهاد و حج. سه) اما عملا اگر سخنی هست،تنها مباحثی ذهنی و دور از زندگی مردم و بیشتر،اثبات وجود خدا و نه توحید و عملا توحید یعنی هیچ.و بیشتر،به فرمان دشمن و دست کم به سود او!و جهاد،کلمه ای فراموش شده که به تاریخ س شده است و امر به معروف و نهی از منکر که فلسفهء جهاد است،چماق تکفیری،نه بر سر دشمن،که بر سر دوست! و حج،زشت ترین و بی منطق ترین عملی که در میان مسلمانان هر سال تکرار می شود. چهار) و مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی خاص تشیّع،که ی انسانی،روح خواهی و مسئولیت انقل را به مسلمانان،علی وار الهام می دهد،عبارتند از: ت و عاشورا و انتظار. پنج) و می بینیم که اولی شده است ابزار توسل در برابر تکلیف،دومی مکتب مصیبت!و سومی،فلسفهء تسلیم و توجیه ستم و جبر فساد،و محکومیت قبلی هر گامی در راه اصلاح و هر قیامی در راه عد ! شش) آیا یک روشنفکر می تواند به این بهانه که در برابر سرنوشت و تشیع،این علمای اند که مسئولیت دارند،از خودش سلب مسئولیت کند و به انتظاری بی ثمر،قرن های دیگر بنشیند و تنها با نق زدن های روشنفکرانه،ابراز وجود کند؟اگر - به ویژه در تلقی شیعی آن - یک رس است،نه یک رشتهء تخصصی در فلسفه یا علم،پس مردمند که مخاطب مستقیم آن اند و بس.روشنفکر آگاه است که در قبال آن،مستقیما مسئول است. هفت) در میان ما،پیغمبر(ص) از همهء شخصیت های مذهبی مان مجهول تر است.نمونه اش 28 صفر که روز وفات پیغمبر(ص)است و شهادت حسن(ع)؛ولی ندیده ایم که در مراسم عزاداری ، ی از پیغمبر هم یادی کند! بی قرآن و بی پیغمبر هم که واقعا هم پختنش شا ار است و به خورد مردم دادنش اعجاز! هشت) علت تأکید بر زیارت پیغمیر(ص) بعد از حج این است که در حج،توحید را می آموزی و ایراهیم(ع) را می شناسی و در مدینه، را می آموزی و پیغمبر(ص) را می شناسی.وگرنه پیغمبر بی نیاز تر از آن است که به زیارت چشم داشته باشد و او نیز منطقی تر و جدّی تر از آن است که به آنچه در زندگی،بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر،در آ ت پاداش دهد و عملی که نه برای خلق،خدمتی باشد و نه برای خود،اصلاحی،ثواب داشته باشد. ادامه دارد...

«شهید»،قلب تاریخ است! (4)

درخواست حذف این مطلب
رس «زینب»،پیامی است به همهء انسانها؛به همهء انی که بر مرگ «حسین» می گریند؛و به همهء انی که در آستانهء «حسین»،سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند؛و به همهء انی که پیام «حسین» را،که : «زندگی هیچ نیست،جز عقیده و جهاد»،معترفند،پیام «زینب» به آن هاست که: «ای همه! ای هر که با این خاندان پیوند و پیمان داری؛و ای هر که به پیام محمد(ص) مؤمنی؛خود بین ؛انتخاب کن!در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای،پیام شهیدان کربلا را بشنو.بشنو که گفته اند: انی می توانند خوب زندگی کنند،که می توانند خوب بمیرند. بگو ای همهء انی که به پیام توحید،به پیام قرآن و به راه علی(ع) و خاندان او معتقدید؛خاندان ما پیام شان به شما،ای همهء انی که پس از ما می آئید،این است که،این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را.زیرا هر چنان می میرد،که زندگی می کند. و پیام اوست به همهء بشریت؛که:«اگر دین دارید،«دین»؛ و اگر دین ندارید،«حُرّیّت»- بشری-مسئولیتی بر دوش شما نهاده است؛که به عنوان یک انسان دیندار،یا انسان آزاده،شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است،باشید.که شهیدان ما،ناظرند،آگاه اند،زنده اند و همیشه حاضرند و نمونهء عمل اند و الگو هستند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند.» و «شهید» یعنی به همهء این معانی. هر انقل ،دو چهره دارد:«خون» و «پیام». و هر ی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هر ی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشهء تاریخ و همیشهء زمان و همه جای زمین – که همهء صحنه ها کربلاست و همهء ماهها محرّم و همهء روزها عاشورا- باید انتخاب کند:یا «خون» را،یا «پیام» را،یا «حسین» بودن را،یا «زینب» بودن را،یا آنچنان مُردن را،یا این چنین ماندن را.اگر نمی خواهد،از صحنه غایب باشد. چگونه می شود از چنین معجزه ای که «حسین(ع)» در تاریخ بشر ساخته است و «زینب» پرداخته است،سخن گفت؟ آن چه می خواستم بگویم،حدیث مفصّلی است که در این مجمل می گویم،به عنوان رس «زینب»،«پس از شهادت حسین» که: آن ها که رفتند،کاری «حسینی » د؛ و آن ها که ماندند،باید کاری «زینبی» کنند؛ و گر نه،«یزیدی» اند! ... پایان ...

«شهید»،قلب تاریخ است! (3)

درخواست حذف این مطلب
شهادت،«حضور در صحنهء حق و باطلِ همیشهء تاریخ» است. هر انقل ،دو چهره دارد: چهرهء اول:«خون». چهرهء دوم:«پیام». رس نخستین را «حسین(ع)» و یارانش،آن روز گزاردند:رس «خون» را. رس دوم،رس «پیام» است،پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است.زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش،در میان مُردگان متحرک،بدون است.این رس بر دوش های نحیف یک زن است،«زینب»!- زنی که مردانگی در رکاب او،جوانمردی آموخته است! – و رس زینب،دشوار تر و سنگین تر از رس برادرش. آن هائی که شهامت و دلیری آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند.اما کار آن ها که از آن پس زنده می مانند،دشوار است و سنگین.و «زینب» مانده است؛کاروان اسیران در پی اش؛و صف های دشمن،تا افق در پیش راهش؛و رس ِ رساندن پیام برادر بر دوش اش؛وارد شهر می شود.از صحنهء کربلا بر می گردد؛آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهن اش بوی گل های سرخ به مشام می رسد.وارد شهر جنایت،پایتخت قدرت،پایتخت ستم و جلّادی شده است؛آرام و پیروز،سراپا افتخار،بر سر قدرت و قساوت،بر سر بردگان مزدور و جلّادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند: «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد؛افتخار نبوّت،افتخار شهادت»! «زینب»،رس ِ رساندن پیام شهیدان زنده،اما خاموش را به دوش گرفته است.زیرا پس از شهیدان،او به جا مانده است؛و او است که باید زبان انی باشد که به تیغ جلّادان،زبان شان بریده است. اگر یک «خون»،«پیام » نداشته باشد،در تاریخ،گنگ می ماند.و اگر یک «خون»،«پیام» خویش را به همهء نسل ها نگذارد؛جلّاد،«شهید» را،در حصار یک عصر و یک زمان،محصور کرده است.اگر «زینب»،پیام کربلا را به تاریخ،باز نگوید،کربلا در تاریخ می ماند.و انی که به این پیام نیازمندند،از آن محروم می مانند.و انی که با خون خویش،با همهء نسل ها سخن می گویند،سخن شان را ی نمی شنود.این است که رس «زینب»،سنگین و دشوار است. ادامه دارد...

«شهید»،قلب تاریخ است!(2)

درخواست حذف این مطلب
ما از وقتی که،به گفتهء جلال آل احمد،«سنّت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم؛مرگ سیاه را،به ناچار گردن نهاده ایم». و از هنگامی که به جای شیعهء «علی» بودن،و از هنگامی که به جای شیعهء «حسین»بودن و شیعهء «زینب» بودن،یعنی «پیرو شهیدان بودن»، ن و مردان ما،«عزادار شهیدان شده اند و بس»،در عزای همیشگی مانده ایم. چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام «حسین» را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را؛پیامی که خطاب به همهء انسانها است.این که «حسین» فریاد می زند – پس از اینکه همهء عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر،در برابرش نمی بیند – فریاد می زند که: «آیا ی هست که مرا یاری کند ؟»،« هل من ناصر ینصرنی»؟ مگر حسین(ع) نمی دانست که ی نیست که او را یاری کند،زیرا تمام یارانش به خون غلتیده اند؟ این سؤال،سؤال از تاریخ فردای بشری است؛و این پرسش،پرسش از انسانهای آینده است؛و از همهء ماست.و این سؤال،انتظار «حسین(ع)» را از عاشقانس بیان می کند و دعوت شهادت او را به همهء انی که برای شهیدان،حرمت و عظمت قائلند،اعلام می نماید. «شهید» نشان می دهد و می آموزد و پیام می دهد که در برابر ظلم و ستم،ای انی که می پندارید:«نتوانستن،انسان را از جهاد،معاف می کند»،و ای انی که می گوئید:«پیروزی بر خصم،هنگامی تحقق دارد،که بر خصم،غلبه شود»،نه! «شهید»،انسانی است که در عصرِ «نتوانستن و غلبه نیافتن»،با مرگ خویش،بر دشمن پیروز می شود؛و اگر دشمن اش را نمی شکند،رسوا می کند. و شهید،قلب تاریخ است! همچنانکه قلب،به رگهای خشک اندام بدن،خون و حیات و زندگی می دهد،جامعه ای که رو به مردن می رود؛جامعه ای که فرزندانش،ایمان خویش را به خویش از دست داده اند و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است؛جامعه ای که تسلیم را تمکین[قبول] کرده است؛جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است،و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود،باخته است؛و تاریخی که از حیات و و حرکت و زایش،باز مانده است؛«شهید»،همچون قلبی،به اندام های خشک و مُردهء بی رمق این جامعه،خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزهء شهادتش این است که به یک نسل،ایمان جدید به خویشتن را می بخشد. «حسین»،یک درس بزرگتر از شهادتش را نیز به ما داده است؛و آن،نیمه تمام گذاشتن حج،و به سوی شهادت رفتن است.«حج»ی که،همهء اسلافش،اجدادش،جدّش و پدرش،برای احیای این سنت،جهاد د.این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند. حسین(ع) مراسم حج را به پایان نمی برد،تا به همهء حج گزاران تاریخ، گزاران تاریخ،مؤمنان به سنت «ابراهیم» بیاموزد که: اگر« ت» نباشد؛اگر ی نباشد؛اگر «حسین» نباشد؛و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گِرد خانهء خدا،با چرخیدن گِرد بتخانه ،مساوی است!در آن لحظه که حسین(ع)،حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، انی که به طواف،همچنان در غیبت «حسین» ادامه دادند،مساوی هستند با انی که در همان حال،بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند. وقتی در صحنهء حق و باطل نیستی؛وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی،هر کجا که می خواهی باش!چه به ایستاده باشی،چه به نشسته باشی،هر دو ،یکی است! ادامه دارد...

«شهید»،قلب تاریخ است!(1)

درخواست حذف این مطلب
اکنون شهیدان مُرده اند و ما مُرده ها،زنده هستیم.شهیدان، سخن شان را گفتند و ما کَر ها،مخاطب شان هستیم.آنها که شهامت و دلیری آن را داشتند که- وقتی نمی توانستند زنده بمانند-مرگ را انتخاب کنند،رفتند.ما- مظاهر ذلت و زبونی- بر «حسین» و «زینب»-مظاهر عزت و حیات-می گرییم.و این یک ستم دیگر تاریخ است،که ما زبونان،عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم. امروز شهیدان،پیام خویش را با خون خود گذاشتند،و روی در روی ما،بر روی زمین نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. در فرهنگ ما،در مذهب ما،در تاریخ ما،تشیع،عزیز ترین گوهرهائی که بشریت آفریده است؛حیات بخش ترین ماده هائی که به تاریخ،حیات و تپش و تکان می دهد و خدائی ترین درس هائی که به انسان می آموزد،که می تواند تا «خدا» بالا رود،نهفته است. اکنون شهیدان،کارشان را به پایان برده اند و خاموش رفته اند.همه شان،هر کدامشان،نقش خویش را خوب بازی کرده اند:معلم،مؤذّن،پیر،جوان،بزرگ،کوچک،زن،خدمتکار،آقا،اشرافی و کودک،هر کدام به نمایندگی و به عنوان نمونه و درسی به همهء ک ن و به همهء پیران و به همهء ن و به همهء بزرگان و به همهء کوچکان!،مُردنی به این زیبائی و با این همه حیات را انتخاب کرده اند. اکنون «حسین(ع)»،با همهء هستی اش آمده است تا در محکمهء تاریخ،در کنار فرات،شهادت بدهد. شهادت بدهد،به سود همهء مظلومان تاریخ. شهادت بدهد،به نفع محکومان این جلّاد حاکم بر تاریخ. شهادت بدهد،که چگونه این جلّاد ضحّاک،مغز جوانان را در طول تاریخ می خورده است؛با «علی اکبر(ع)» شهادت بدهد! و شهادت بدهد،که در نظام جنایت و در نظام های جنایت،چگونه قهرمانان می مردند،با خودش شهادت بدهد! و شهادت بدهد که در نظام حاکم بر تاریخ،چگونه ن،یا اسارت را باید انتخاب می د و ملعبهء ها می بودند؛یا اگر آزاده باید می ماندند،باید قافله دار اسیران باشند و بازماندهء شهیدان؛با «زینب» اش! و شهادت بدهد،که در نظام ظلم و جور و جنایت،جلّاد جائر،بر ک ن شیرخوار تاریخ نیز، رحم نمی کرده است؛با کودک شیرخوارش! و «حسین»،با همهء هستی اش آمده است تا در محکمهء جنایت تاریخ،به سود انی که،هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می مردند،شهادت بدهد. اکنون محکمه پایان یافته است؛و «حسین(ع)» و همهء عزیزانش و همهء هستی اش،با بهترین امکانی که خدا در اختیار مخلوقاتش قرار داده است،یعنی «شهادت»، رس عظیم الهی اش را انجام داده است. یکی از بهترین و حیات بخش ترین سرمایه هائی که در تاریخ تشیع وجود دارد،«شهادت» است. ادامه دارد...

سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده:(2)

درخواست حذف این مطلب
درست است که ائمهء شیعه،«همگی نوری واحدند» و همه،پروردهء یک مکتب و روندهء یک راه و پیشاهنگ یک مقصد و مقصود،ولی این به آن معنا نیست که از نظر نقش اجتماعی و یا نمود شخصیت - یعنی تیپ – همه یکنواخت باشند و هر یک،درست تکرار دیگری باشد.وقتی علی(ع) – سر سلسلهء ت و مظهر برجسته و اکمل این مکتب – خود در سخن گفتن از دو فرزند بزرگش،که هر دو اند تصریح می کند که: حلم ام را به «حسن» داده ام و شهامت ام را به«حسین»،دلیل بر این است که هر یک از ائمه،در عین حال که حقیقت واحدند و هر یک ادامه دهندهء راه و کار دیگری،هر کدام از نظر تیپ،و خصوصیت های فردی در رفتار و حالات،دارای ویژگی هائی بوده اند که البته در دیگر ائمه هم بوده است؛لیکن هر کدام در یک صفت خاص،غالب و شاخص می نموده اند.همچنانکه ان نیز چنین اند.طبیعی است که سجاد-که «زینتِ پرستندگان» لقب یافته است- در تنهائی و رنج و پرستش،روح و احساس اش،تجلیگاه لطیف ترین احساس ها و رقیق ترین حالات روحی باشد و این خصوصیات در رفتارش و نیز در گفتارش انعکاس داشته باشد. در اینجا چند نمونه از نیایشی را می آورم که انعکاسی از «فقر و عشق» و به تعبیر دیگر،«راز و نیاز های» خود من است و تفکرات تنهائی و گفت و گو های خلوت ام و عرضهء آرمان ها و درد ها و درخواست هایم بر خدا. در روایات آمده است که دعا،باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هرچه گستاخانه تر و همچون یک طلبکار،مصرّانه تر دعا بشود،به اجابت نزدیک تر است. خدایا! «عقیده»ء مرا از دست «عقده»ام مصون بدار! خدایا! به من قدرت تحمل عقیدهء «مخالف» ارزانی کن! خدایا! خودخواهی را چندان در من بکُش یا چندان برکِش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم. خدایا! مرا در ایمان،«اطاعت مطلق» ببخش تا در جهان،«عصیان مطلق» باشم. خدایا! به من «تقوای ستیز» بیاموز تا در انبوه مسئولیت،نلغزم و از «تقوای پرهیز» مصون ام دار تا در خلوت عزلت نپوسم. خدایا! قناعت،صبر و تحمل را از ملت ام باز گیر و به من ارزانی دار. خدایا! این کلام مقدس را هرگز از یاد من مبر که:«من دشمن تو و عقاید تو هستم؛اما حاظرم جانم را برای تو و عقاید تو فدا کنم»! خدایا! «جامعه» ام را از بیماری تصوّف و معنویّت زدگی افراطی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت باز گردد. و «من» را از ابتذال زندگی و بیماری واقعیّت زدگی نجات بخش تا به عرفانی و کمال معنوی برسم. خدایا! در برابر هر آن چه که انسان ماندن را به تباهی می کشاند،مرا با «نداشتن» و «نخواستن»،روئین تن کن. خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که:عشق،از زندگی بهتر است.و به هر که دوست تر می داری،بچشان که:دوست داشتن،از عشق،برتر! خدایا! رحمتی کن تا ایمان،نام و نان برایم نیاورد.قوت ام بخش تا نان ام و حتی نام ام را در خطر ایمان ام افکنم.تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند؛ نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند. خدایا! می دانم که تو،با «نه» آغاز شد[نه،به مشرکین]؛و تشیع ولیّ تو نیز با «نه» آغاز شد[نه،به غاصبان حق علی] .مرا،ای فرستندهء «محمد(ص)» و ای دوستدار «علی(ع)»،به « ِ آری » و به «تشیعِ آری »کافر گردان! خدایا! «مسئولیت های شیعه بودن» را- که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن و علی وار پرستیدن و علی وار شیدن و علی وار جهاد و علی وار کار و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت است – تا آنجا که در توان این شیعهء ناتوان «علی» است،همواره فرا یادم آر. خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظهء مرگ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم؛و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.بگذار تا آن مرگ را،خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری. خدایا! «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز؛ «چگونه مردن» را خودم خواهم دانست. ... پایان ...

سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده:(1)

درخواست حذف این مطلب
سجاد(ع) دارای سرگذشت ویژه ای است.ائمهء شیعه،همگی قربانی جنایت تاریخند؛و هر یک مظهری از مظلومیت تودهء مردم و رنج انسان و تجسم عینی و رمزی سرنوشت عد خواهی و و فضیلت انسانی در نظام جور و غصب و اختناق تاریخ. ولی چهارم،در این میان،زندگی خاصی دارد.او در کربلا نوجوانی بوده است که به چشم های خویش،شاهد آن صحنه های هولناک بوده است.و دشوار تر از آن،«شاهد شهادت های عزیزان و مجاهدان بوده است،و از شهادت،محروم»!و «در صحنهء جهاد بودن و در کشتزار مرگ حضور داشتن،و به زنده بودن و به ماندن،محکوم»! و دشوار تر از این،«آن صحرای خاموش شده را که در هر گوشه،گل سرخ شهادتی شکفته است،ترک ؛و خون«محمد(ص)» و«فاطمه(س)» و «علی(ع) و «حسین(ع)» را در رگ های خویش داشتن،و از صف شهیدان،به در آمدن؛و به سوی سرنوشت هولناک و دردآور «پس از شهادت،زنده ماندن» رفتن! آن گاه زندگی تنها و دردآمیزی را در زیر سایهء شمشیر آغاز و شاهد بر باد رفتن همه چیز بودن،و فراموشی و نفی و مسخ و غصب تمامی ثمرات انقلاب و رنجهای خاندان خویش را هر رور به چشم دیدن... و سجاد(ع)،یک تن،یک تنها،روحی بزرگ،مجروح،لبریز از درد،«در وطن خویش،غریب»؛و در عین حال،شاهد همه چیز،آگاه،بینا و مسئول؛« »،آری،« ». انسانهای فردا،برای چنین شرایطی و در چنین عصری و با چنین ضعف و ش ت و غربتی نیز،به یک «نمونهء عملی» و یک «آموزگار فکری» محتاجند.در تاریخ فردا،اگر یک «انسان آگاه و مسئول»،سرگذشتی همه داغ و خون و ش ت را پشت سر گذاشته باشد و به دردناک ترین سرنوشت تنهائی و عجز مطلق رسیده باشد؛و در برابر قدرت مطلق جنایت قرار گرفته باشد و خلق را سراسر رام شمشیر و فریب ببیند و خود را یک غریب تنها با دلی سرشار از درد و خاطره ای لبریز از داغ و گذشته ای سراسر ش ت و حالی،محکوم سکوت،با دست هائی خالی،زبانی بریده،لبی دوخته،پائی فلج و حلقومی در چنگال های وحشی دژخیم؛باز هم مسئول است؛که «مسئولیت،زادهء توانائی نیست،زادهء آگاهی است و زادهء انسان بودن». و چنین انسان تنها در این ظلمت عام و قدرت مطلق و قبرستان شه ها و آگاهی ها،باز هم باید کار کند.چه کاری؟چگونه « » می خواهد «سرمشق» برای کار،در شرایطی که هیچ کاری نمی توان؛در شرایطی که حتی امکان «خوب مردن» هم برایش فراهم نیست – زیرا شهادت به معنای خوب مردن است - «آنچنان که حتی مرگ خویش را نمی توان،همچون یک شهید،به عنوان یک سلاح،انتخاب کرد». و سجاد،«زندگی اش»،«بودن اش»،«سرنوشت اش»و «سکوت و سخن اش»،برای چنین انسانی و چنین زمانی،یک « » است. صحیفهء سجّادیّه،کتاب جهاد در تنهائی است؛ و سخن گفتن در سکوت،و سنگر گرفتن در ش ت،و فریاد زدن در خفقان،و آموختن با لب های دوخته،و سلاح گرفتن یک خلع سلاح شده؛و با این همه،یک «کتاب دعا»! زیرا نیایش،تجلی «عشق» است و «فقر».و بر این دو،«آگاهی» را نیز افزود.در مکتب سجاد(ع)،بُعد چهارمی نیز مطرح می شود و آن،«نقش ویژهء اجتماعی» آن است،یعنی جهاد و مبارزه.این نشانهء آن است که شیعه،حتی در دعا،مسئولیت اجتماعی دارد.این است که در یک عبارت،می توان گفت که:دعا در مکتب سجاد،در عین حال که جلوه گاه عمیق ترین «آگاهی ها» است،و شورانگیز ترین «عشق ها»و متعالی ترین«نیازها»؛برای او و برای هر ی که در مکتب ت،درس زندگی و نمونهء «پیروی» و سرمشقِ«بودن و شیدن و کار » می آموزد،«زبانی است،در پس لب های دوخته،برای حرف زدن،و نیز برای حرف ها را زدن».بنابراین،دعای شیعه،به صورت کامل ترین مکتب،خودش در چهار بُعد مشخص می شود:نیاز،عشق،آگاهی،مبارزه. ادامه دارد...

سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده:(1)

درخواست حذف این مطلب
سجاد(ع) دارای سرگذشت ویژه ای است.ائمهء شیعه،همگی قربانی جنایت تاریخند؛و هر یک مظهری از مظلومیت تودهء مردم و رنج انسان و تجسم عینی و رمزی سرنوشت عد خواهی و و فضیلت انسانی در نظام جور و غصب و اختناق تاریخ. ولی چهارم،در این میان،زندگی خاصی دارد.او در کربلا نوجوانی بوده است که به چشم های خویش،شاهد آن صحنه های هولناک بوده است.و دشوار تر از آن،«شاهد شهادت های عزیزان و مجاهدان بوده است،و از شهادت،محروم»!و «در صحنهء جهاد بودن و در کشتزار مرگ حضور داشتن،و به زنده بودن و به ماندن،محکوم»! و دشوار تر از این،«آن صحرای خاموش شده را که در هر گوشه،گل سرخ شهادتی شکفته است،ترک ؛و خون«محمد(ص)» و«فاطمه(س)» و «علی(ع) و «حسین(ع)» را در رگ های خویش داشتن،و از صف شهیدان،به در آمدن؛و به سوی سرنوشت هولناک و دردآور «پس از شهادت،زنده ماندن» رفتن! آن گاه زندگی تنها و دردآمیزی را در زیر سایهء شمشیر آغاز و شاهد بر باد رفتن همه چیز بودن،و فراموشی و نفی و مسخ و غصب تمامی ثمرات انقلاب و رنجهای خاندان خویش را هر رور به چشم دیدن... و سجاد(ع)،یک تن،یک تنها،روحی بزرگ،مجروح،لبریز از درد،«در وطن خویش،غریب»؛و در عین حال،شاهد همه چیز،آگاه،بینا و مسئول؛« »،آری،« ». انسانهای فردا،برای چنین شرایطی و در چنین عصری و با چنین ضعف و ش ت و غربتی نیز،به یک «نمونهء عملی» و یک «آموزگار فکری» محتاجند.در تاریخ فردا،اگر یک «انسان آگاه و مسئول»،سرگذشتی همه داغ و خون و ش ت را پشت سر گذاشته باشد و به دردناک ترین سرنوشت تنهائی و عجز مطلق رسیده باشد؛و در برابر قدرت مطلق جنایت قرار گرفته باشد و خلق را سراسر رام شمشیر و فریب ببیند و خود را یک غریب تنها با دلی سرشار از درد و خاطره ای لبریز از داغ و گذشته ای سراسر ش ت و حالی،محکوم سکوت،با دست هائی خالی،زبانی بریده،لبی دوخته،پائی فلج و حلقومی در چنگال های وحشی دژخیم؛باز هم مسئول است؛که «مسئولیت،زادهء توانائی نیست،زادهء آگاهی است و زادهء انسان بودن». و چنین انسان تنها در این ظلمت عام و قدرت مطلق و قبرستان شه ها و آگاهی ها،باز هم باید کار کند.چه کاری؟چگونه « » می خواهد «سرمشق» برای کار،در شرایطی که هیچ کاری نمی توان؛در شرایطی که حتی امکان «خوب مردن» هم برایش فراهم نیست – زیرا شهادت به معنای خوب مردن است - «آنچنان که حتی مرگ خویش را نمی توان،همچون یک شهید،به عنوان یک سلاح،انتخاب کرد». و سجاد،«زندگی اش»،«بودن اش»،«سرنوشت اش»و «سکوت و سخن اش»،برای چنین انسانی و چنین زمانی،یک « » است. صحیفهء سجّادیّه،کتاب جهاد در تنهائی است؛ و سخن گفتن در سکوت،و سنگر گرفتن در ش ت،و فریاد زدن در خفقان،و آموختن با لب های دوخته،و سلاح گرفتن یک خلع سلاح شده؛و با این همه،یک «کتاب دعا»! زیرا نیایش،تجلی «عشق» است و «فقر».و بر این دو،«آگاهی» را نیز افزود.در مکتب سجاد(ع)،بُعد چهارمی نیز مطرح می شود و آن،«نقش ویژهء اجتماعی» آن است،یعنی جهاد و مبارزه.این نشانهء آن است که شیعه،حتی در دعا،مسئولیت اجتماعی دارد.این است که در یک عبارت،می توان گفت که:دعا در مکتب سجاد،در عین حال که جلوه گاه عمیق ترین «آگاهی ها» است،و شورانگیز ترین «عشق ها»و متعالی ترین«نیازها»؛برای او و برای هر ی که در مکتب ت،درس زندگی و نمونهء «پیروی» و سرمشقِ«بودن و شیدن و کار » می آموزد،«زبانی است،در پس لب های دوخته،برای حرف زدن،و نیز برای حرف ها را زدن».بنابراین،دعای شیعه،به صورت کامل ترین مکتب،خودش در چهار بُعد مشخص می شود:نیاز،عشق،آگاهی،مبارزه. ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث ان:(5)

درخواست حذف این مطلب
عجبا!صحنهء کربلا،ناگهان در پیش چشمم به پهنای تمامی زمین گسترده شد،و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی«حسین(ع)» در کنار فرات ایستاده اند،در طول تاریخ کشیده شد،که ابتدایش،از آدم- آغاز پیدایش نوع انسان در جهان- آغاز می شود،و انتهایش تا...آ ا ّمان،پایان تاریخ،ادامه دارد! پس «حسین(ع)»،سیاست مداری نیست که صرفا به خاطر خواری و سگ بازی یزید، با او «درگیری» پیدا کرده باشد،و فقط یک «حادثهء غم انگیز» در کربلا اتفاق افتاده باشد! «او وارث پرچم سرخی است که از آدم،همچنان دست به دست،بر سر دست انسانیت می گردد،و اکنون به دست او رسیده است» و او نیز با اعلام این شعار که: «هر ماهی محرّم است و هر روزی عاشورا و هر سرزمینی کربلا»،این پرچم را دست به دست،به همهء ان راستین مردم و همهء آزادگان عد خواه در تاریخ بشریت س است. و این است که در آ ین لحظه ای که می رود تا شهید گردد،و پرچم را از دست بگذارد،به همهء نسلها،در همهء عصرهای فردا،فریاد بر می آورد که: «آیا ی هست که،مرا یاری کند؟» وقتی به اصل «وراثت» می شیدم و به ویژه «وراثت حسین(ع)»،که وارث تمامی انقلاب های تاریخ انسان است-از آدم تا خودش-ناگهان احساس که گوئی همهء آن انقلابها و قهرمان ها،همهء جلّاد ها و شهید ها،یک جا ار اعماق قرون تاریک زمان و از همهء نقاط دور و نزدیک زمین،بعثت کرده اند و گوئی همگی از قبرستان خاموش تاریخ، با فریاد حسین(ع) که همچون صور اسرافیلی در جهان طنین افکنده است،بر شوریده اند؛و قیامتی بر پا شده است و همه در«صحرای م کربلا» گرد آمده اند و در دو سوی فرات،روی در روی هم ایستاده اند: در این سو،از «ه ل» تا «حسین(ع)»،همهء ان و شهیدان و عد خواهان و قربانیان جنایت های تاریخ،که همه از یک ذرّیّه و تبارند،و همه فرزندان ه ل.و در نژاد،از آن نیمهء خدائی ذات متضاد آدم،«روح خدا» که در آدم دمید و همه،وارثان یکدیگر و حاملان آن امانت،که آدم از خدا گرفت. در آن سو،از ق ل تا یزید،فرعون ها و نمرود ها و را ها و قیصر ها و بُخت النصر ها و همهء جلّادان و مردم کُشان و غارتگران زندگی و و شرف انسانی!همه از یک ذریّه و تبار،و همه فرزندان ق ل،نخستین جلّاد برادرکُش فریبکار هوس باز- و در نژاد،از آن نیمهء لجنی و متعفن ذات متضاد و ثنوی آدم،روح ابلیس که در آدم دمید،و همه،وارثان یکدیگر. حتی ربّ النّوع ها و شخصیت های اساطیری نیز صف بندی شده اند.هر یک سمبل ذهنی از این دو حقیقت عینی،انعکاس واقعیت بشری«الله - ابلیس»در جهان:اهورا-اهریمن! جنگ حسینی-یزیدی،سایه اش بر آسمان:پرومته-زئوس... ... پایان ...

«حسین(ع)»،وارث ان:(4)

درخواست حذف این مطلب
مانند پرومتهء اساطیری است که به خاطر انسان،آتش مقدس خدایان را از ملکوت الهی به زمین آورد،و به شب سیاه و زمستان سرد زمین و زندگی انسان ن نای فسرده افکند؛و محکوم ابدی تنهائی و زنجیر و غربت و وحشی گری و شکنجهء جانوری گشت؟ ابراهیم در آتش؟اسماعیل در منی؟یحیی در دربار هیرودیس؟موسی در غربت صحرای آوارگی و هراس فرعون؟ بر صلیب جنایت و جبّاریّت یهود و قیصر،به چهار میخ کشیده؟ محمد(ص) در بلندی طائف،تنها و خون آلود و گرسنه و رانده شده و سنگ خورده و مجروح؟ علی(ع) در سکوت سنگین دردناک خانهء فاطمه(س) در فریاد نخلستانهای تنهائی و شب شهر فتح ها و غنیمت ها؟ سر در حلقوم چاههای بیرون از مدینهء سابق؟ در موج جوشان و گدازان خون محراب مسجد کوفه؟چه می گویم؟تنها بر صلیب وجود دردمند و عاشق خویش،برکشیده و شهید؟ این تندیس کیست؟همه شان؟آری،همه شان.مگر نه اینان همه یک تن اند،و یک تن در این ها همه،یکی؛و نامش «انسان مظلوم»؟چرا بترسم که من نیستم؟که مگر نه در هر ی،«او» هست،ذره ای از «او» هست.آری،این تندیس همهء این «ه ل»ها است،و همهء این «علی» ها است.تندیس «حسین» هم هست.آری،«حسین»،هم او که شاهد همهء ادوار است،و شهید همهء صحنه ها و قربانی همیشهء تاریخ،از «آدم» تا پایان روزگار.همین یکی است که با نام «ه ل» مبعوث می شود و با نام «ابراهیم» می آید و می رود. نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم.در این لحظات شگفت،که من در یک«بیخودی مطلق» به سر می بردم،و درد،که هروقت به «مطلق» می رسد،جذبه ای روشن و مستی بخش می شود،و ح ی آرام،روشن و خوب می دهد،ناگهان عبارات پر معنا و عمیق «زیارت وارث» در مغزم جرقه زد خطاب به حسین(ع): سلام بر تو ای وارث «آدم»،برگزیدهء خدا؛ سلام بر تو ای وارث«نوح»، خدا؛ سلام بر تو ای وارث «ابراهیم»،دوست خدا؛ سلام بر تو ای وارث «موسی»،هم سخن خدا؛ سلام بر تو ای وارث «عیسی»،روح خدا؛ سلام بر تو ای وارث «محمد(ص)»،محبوب خدا؛ سلام بر تو ای وارث «علی(ع)»،ولیّ خدا؛ ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث ان:(4)

درخواست حذف این مطلب
مانند پرومتهء اساطیری است که به خاطر انسان،آتش مقدس خدایان را از ملکوت الهی به زمین آورد،و به شب سیاه و زمستان سرد زمین و زندگی انسان ن نای فسرده افکند؛و محکوم ابدی تنهائی و زنجیر و غربت و وحشی گری و شکنجهء جانوری گشت؟ ابراهیم در آتش؟اسماعیل در منی؟یحیی در دربار هیرودیس؟موسی در غربت صحرای آوارگی و هراس فرعون؟ بر صلیب جنایت و جبّاریّت یهود و قیصر،به چهار میخ کشیده؟ محمد(ص) در بلندی طائف،تنها و خون آلود و گرسنه و رانده شده و سنگ خورده و مجروح؟ علی(ع) در سکوت سنگین دردناک خانهء فاطمه(س) در فریاد نخلستانهای تنهائی و شب شهر فتح ها و غنیمت ها؟ سر در حلقوم چاههای بیرون از مدینهء سابق؟ در موج جوشان و گدازان خون محراب مسجد کوفه؟چه می گویم؟تنها بر صلیب وجود دردمند و عاشق خویش،برکشیده و شهید؟ این تندیس کیست؟همه شان؟آری،همه شان.مگر نه اینان همه یک تن اند،و یک تن در این ها همه،یکی؛و نامش «انسان مظلوم»؟چرا بترسم که من نیستم؟که مگر نه در هر ی،«او» هست،ذره ای از «او» هست.آری،این تندیس همهء این «ه ل»ها است،و همهء این «علی» ها است.تندیس «حسین» هم هست.آری،«حسین»،هم او که شاهد همهء ادوار است،و شهید همهء صحنه ها و قربانی همیشهء تاریخ،از «آدم» تا پایان روزگار.همین یکی است که با نام «ه ل» مبعوث می شود و با نام «ابراهیم» می آید و می رود. نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم.در این لحظات شگفت،که من در یک«بیخودی مطلق» به سر می بردم،و درد،که هروقت به «مطلق» می رسد،جذبه ای روشن و مستی بخش می شود،و ح ی آرام،روشن و خوب می دهد،ناگهان عبارات پر معنا و عمیق «زیارت وارث» در مغزم جرقه زد خطاب به حسین(ع): سلام بر تو ای وارث «آدم»،برگزیدهء خدا؛ سلام بر تو ای وارث«نوح»، خدا؛ سلام بر تو ای وارث «ابراهیم»،دوست خدا؛ سلام بر تو ای وارث «موسی»،هم سخن خدا؛ سلام بر تو ای وارث «عیسی»،روح خدا؛ سلام بر تو ای وارث «محمد(ص)»،محبوب خدا؛ سلام بر تو ای وارث «علی(ع)»،ولیّ خدا؛ ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث ان:(3)

درخواست حذف این مطلب
کویری با خورشیدی کبود و آسمانی به رنگ شرم و صحرائی افق در افق،پوشیده از خون،و شبحی روئیده از دریای سرخ، ء صحرائی بی ،و در زیر ابر دردبار،شبحی یا مجسمه ای،تندیسی در خون ایستاده،سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست،مجروح،خون آلود،ش ته،خاموش،با دستی بر قبضهء شمشیری که با همهء تعصبش،می کوشید تا همچنان نگه اش دارد و دستی دیگر،همچنان بلاتکلیف! نه می جنگد،که با چه؟ نه سخن می گوید،که با که؟نه می رود،که به کجا؟نه باز می گردد،که چگونه؟ و نه می نشیند،که...هرگز! ایستاده است و تمامی تلاش اش،اینکه نیفتد! بر سر رهگذر تاریخ ایستاده،و بر هر نسلی که می گذرد،سر راه می گیرد،و بر سرش نهیب می زند که: ای بر مَرکب های سیاه ننگ،بگریخته از همهء صحنه های «شهادت» تاریخ! گرگ ها،روباه ها،موش های سکه پرست! و شما ای میش های ذلیل پوزه در خاک فرو برده! ای غایب ها! پوچ ها،پلید ها،آیا در میان شما هست ی که هنوز چهرهء انسان را به یاد آورد،و آیا چشمانی هست که او را بتوان دید و باز شناخت؟ اینان که مرگ را،همچون گردنبندی از زیبا ترین گوهر های خدا،بر گردن آویخته اند،بی مَرگانِ جاودانه اند،شاهد هر آنچه در تاریخ آدمی می گذرد،شهیدِ هر آن چه در بنی آدم می میرد و می پژمرد و قربانی جلّاد می شود! این کیست؟تندیس تنهائی و غربت و ش ت و نومیدی و درد،در کویری پوشیده از خون،از دریای سرخ شهادت سر برداشته،و تنها و ت ایستاده است! او،دیگر من نیستم! ه ل است؟نخستین قتیل مظلوم تاریخ انسان:ذبیح معصوم مالکیت و ،که برادر را،جلّاد برادر کُش کرد؟ ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث ان:(2)

درخواست حذف این مطلب
آن سال و آن ماه و آن روز،بیش از همه وقت احساس که اینچنین است،و بیش از همیشه احساس که تنها هستم و قربانی زمانه.و دردناک تر از همیشه،یافتم که در آ ا ّمان،چگونه فضیلت ها،رذیلت می نماید!و آ ا ّمان،گوئی،همیشه است! و اینها هیچ کدام دردآور نیست،زیرا که خصومت دشمن،ایمان را بارور می کند و امید را سیراب،و به وجود،معنا و نیرو می بخشد؛و خصومت دوست،نومید کننده است و ضعیف کننده و ... بد! بی خودی نیست که«علی(ع)»،وقتی در اُحُد،هنگامی که در برابر سیل مهاجم خصم،شمشیر می زند،می غُرّد،ولی در کوفه،هنگامی که بر سر منبر،سخن می گوید،ناگهان از بی ت درد و عجز،محکم بر صورت خویش،سیلی می زند! و منِ خانه نشین،قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام،و از خصم نهراسیده ام،و از ش ت،نومید نشده ام،اما این کلمهء شوم «مصلحت»،دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بی رحمی که همیشه،حقیقت را با آن،ذبح شرعی می کنند. هرگاه حقیقت،از صحنهء جنایت خصم،پیروز بازگردد،در خیمهء خیانت دوست،به دست مصلحت،خفه اش می سازند:و سرنوشت «علی»،گواه است! ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث ان:(1)

درخواست حذف این مطلب
در زندگی تودهء مردم ما که زندگی اش توده ای انباشته از عقده ها و رنج ها و جراحت هاست،و آرزوهای مُرده و امیدهای بر باد رفته و خواستن های سرکوفته و عشق های بی سرانجام و خشم های فرو خورده،و همه نبایستن و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه،و نه، و نه!،«عاشورا» زانوی مهربان سرنهادن و دامن مَحرمِ گریستن نیز هست.و در این فاجعهء هولناک بشری،هر ی فاجعهء خویش را نیز می نالد.و دلهائی که در این روزگار،نه حق انتخاب،که حق احساس،و چشم هائی که نه نگاه،که حق اشک،و حلقوم هائی که نه فریاد،که حق ناله نیز ندارند،از «عاشورا» است که حق های از دست رفتهء خویش را،هر ساله می ستانند.و نیز غرورهای مجروحی که به نالیدن محتاجند،اما شرم دارند،و تحمل لبخند بر لب هائی که در پس آن،ضجّه ها پنهان است،و تحمیل آرامش بر چهره هائی که طغیان ها را در خویش کتمان می کنند،«آنان را شهیدی ساخته است،که بر روی زمین گام بر میدارد».و به هر جا که می گریزد،«کربلا» است،و هر ماهی که بر او می رسد،«مُحَرّم»،و هر روزی که بر او می گذرد،«عاشورا».... و من سوگوار مرگ خویش،در دل ام عاشورائی از قتل عام همهء امید هایم. و من شاهد کربلای سرنوشت مظلوم خویش و شهید اسارتِ هر چه از من بازمانده،و چه دردناک سرنوشتی!در میان روشنفکران،متهم به دین داری؛و در میان دینداران،منسوب به بی دینی. و در ورای این هر دو نیز،یک «خارجی مذهب،که سر از بیعت با المؤمنین پیچیده»! و من که صدق این سخن صادق(ع) را،همهء عمر تجربه کرده بودم،که: «همه ماه،مُحرّم است و همه جا،کربلا،و همه روز،عاشورا» ادامه دارد...

حقیقی،مذهب فاطمه(س) و علی(ع) است:(2)

درخواست حذف این مطلب
و آنگاه حسن صباح از سرنوشت «فاطمه(س)» نیز آگاه شد که برای «علی»،چه ها که ندید و چه ها که نکشید! و خبر یافت که چه کوشش ها برای مبارزه با خلافت جُور و اثبات حقّانیّت علی و ولایت علی،و چه رنج ها و چه تحمّل ها؛و شنید که آمدند و درِ خانه اش را بش تند و در را بر پهلوی فاطمه زدند و پهلویش را بش تند و خانه اش را آتش زدند! و او صبر کرد،و به نیروی علی و به قدرت اطمینان به علی،که همچون کوهی بلند در کنارش ایستاده بود و به تسلیت صفای علی،که همچون دریائی بیکرانه در برابرش موج می زد،آتش خصم و دشمنی ها و حسدها و خطرها و پستی های قوم بدوی را تحمل کرد و همسر تنها و ستمدیده اش را که شیر خدا بود در معرکه های خونین و مرگبار جهاد،و زبان خدا بود بر منبرهای فصاحت سخن؛و اکنون،نه از زبونی و جُبن،که از هراس سرنوشت و دلهرهء سرگذشت ایمان،زبان در کام کشیده و ذوالفقار در نیام،و مرد غرور و هجوم،اکنون روحی مظلوم و معصوم گشته است. حسن صبّاح منقلب شد؛انقل که امّت ی را دگرگون کرد و تاریخ را تغییر داد.در قلعهء اَلَموت،نهضت خویش را آغاز نمود و دلهای پاک را به یاری دعوت کرد.دعوت او در دلِ فدائی،همچون تندی،افیون نشئه آور گیجی،اثر می بخشید و مستی می آورد.به گونه ای که مرگ،در برابر چشم فدائی،شوخی ساده و بی مزه ای بود! و آنان که از قدرت عشق و معجزهء ایمان در دل یک فدائی بی خبرند و این مستی جنون آمیز و مرموز را در فدائی می دیدند،می گفتند:این چگونه است؟این نیرو چیست؟این چه جنونی است؟حسن صبّاح،با این دل چه کرده است؟حسن،به فدائی اسماعیلی، می خوراند! !همان افیون،همان معجون مرکب مرموزی که،شیعه را معتاد می کند و معتادتر! پایان

حقیقی،مذهب فاطمه(س) و علی(ع) است:(1)

درخواست حذف این مطلب
حسن صبّاح[رئیس فرقهء شش ی اسماعیلیّه]،همدرس و همراه خواجه نظام الملک و خیّام بود؛می بایست یا مانند او سیاستمداری می شد و مرد قدرت و دستگاه؛و یا همچون خیّام،حکیمی منزوی و مرد علم و درس و فلسفه و رصدخانه...و دیدیم که گرچه این دو سرمایه در او،سخت نیرومند بود؛اما چنان که در نامهء وی به سلطان سنجر می خوانیم،وقتی به بغداد رفت و دستگاه خلافت غاصب و سیاه عباسیان را دید و را در چنگال این اعراب بدوی خشن و بی احساسی که از زندگی،جز شتر و شیر شتر و سوسمار و شمشیر و قصر و کنیز و غلام و ،و از ،جز ریش و تسبیح و های ژیمیناستیکی و ورزش های نرمشی سوئدی و حنا و عبا و طهارت،چیزی نمی توانند دانست،برآشفت و به مصر رفت. در آنجا با حقیقی،که مذهب فاطمه(س) دختر پاک و بزرگوار رسول خدا(ص) و همسر شایسته و بایستهء «علی(ع)» [و به تعبیر خود حسن صباح:علیِّ اعلا]است،آشنا شد.زیرا مصر در دست فاطمیان بود که شیعهء «علی(ع)» بودند و دوستدار «فاطمه(س)»؛که هرکه علی را به راستی دوست می دارد،فاطمه را نیز به راستی دوست می دارد. و آنجا خبر یافت که فاطمه و علی،در این ی که اکنون بازیچهء دستگاه سیاه پوش عباسی و خلافت غاصب عربی شده است،که ها بودند و چه ها کشیدند،و چگونه علی را خانه نشین د و چگونه ریسمان بر گردن اش انداختند و کشان کشان به مسجدش کشاندند،که بیعت کن.و او با آن که شمشیر را بر فرق خود،کشیده می یافت و جان اش در خطر بود،بیعت نکرد!زیرا که خود،خلیفهء حق است و وصی خداست و ولایت را بر قامت او بریده اند؛که اوست که را می شناسد،قرآن را فهم می کند،ایمان را حس می کند و اوست که ایمانی مطلق است و عشقی مطلق.و ش به هیچ چیز دیگری آمیخته نیست و ایمانش به هیچ رنگ دیگری آغشته نیست.و دنیایش را،زندگی اش را،خودش را،سامان و سرنوشت اش را همه،به یکباره نثار ش می تواند کرد، و کرد. و مرد شمشیر بود و جهاد؛و دیدیم که به خاطر ،که در چنگ ظاهر مسلمانان صدمه ای نبیند،خانه نشین گشت و صبر کرد.و ی که در برابر مرگ،خاموش نمی ماند،در برابر خطری که برای پیش می آید،سکوت کرد،که می دانست همین ها که اکنون جامهء حمایت از را بر تن دارند و زمام سرنوشت آن را در دست،اگر علی قیام کند و آنان ببینند که حکومت بر ،از چنگشان می رود، را به خون می کشند و با ابوسفیان،همدست و همداستان می شوند.و گفت به هر حال،آنچه باید،این است که بماند،زنده ماند،هرچند به سختی،در اختناق،هرچند در خلافت جور و جاهلیت و عصبیت عربی و نه «علی». ادامه دارد...

ِ علی وار،خط مشیِ حسین وار:(6)

درخواست حذف این مطلب
تحمل پذیر نیست که ملتی متمدن،که از برجسته ترین ملت های عزیز تاریخ بوده است و ملتی که در ،بزرگترین ف را ب کرده است و ملتی که در جهان،ادعای محبت و پیروی علی(ع) را دارد،ذلت و زبونی یابد. سیر حوادث،در این راهی که بر آن گام بر میدارم،به تدریج مرا با تمامی وجود،مسئول کرده است.این که می گویم «با تمامی وجود»،ناشی از این خودآگاهی و علم حضوری است که می بینم،در وجود من،دیگر جائی برای زندگی و هیچ احساس دیگری نیست. چنین احساس می کنم که گوئی،حتی تمایل غریزی به زنده ماندن هم،در من مُرده است.حمل مصدر بر اسم ذات را،که یک اصل ادبی است و صنعتی در بیان،من همانند یک اصل روانشناسی و صفتی در خویش حس می کنم.پیش از این شاید – بیش و کم – درست بود که به صفاتی چون نویسنده،سخنران،مترجم،روشنفکر مذهبی،معلم,متعصب، خواه،متعهد،باسواد،بی سواد،محقق،مقلد،مترقی،مرتجع و ...توصیفم کنند.اما اکنون فقط یک ح ام،و آن «بی ت » است.بی ت ای که عناصری از شتاب زدگی و وحشت را در خود دارد. و چگونه خدا را سپاس بگذارم که «پیش ار آن که بمیرم،مُرده ام»؛و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم.و در «خوب مردن»،چیزی ندارم که دغدغهء از دست دادنش،مرا زبون کند. پایان